X
تبلیغات
گچ پژ
 
گچ پژ
 
 
خاطرات معلم قرآن مشهدی پارسال و حالا مربی پرورشی امسال
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مثل یک فیلم جذاب

حدود یک ماه و نیم از سال تحصیلی نگذشته بود که از اداره کل ابلاغیه آمد که 12ساعت کلات، 18 ساعت مشهد. قبول کردیم. مسئولین اینجا ناراحت شدند، ما خوشحال. برنامه تغییر کرد. در مشهد 12 ساعت یک دبستان و یک روز هم در یک دبیرستان نمونه دولتی به کار مشغول شدم.

***

با نزدیکترین همکارم رامین زارع هماهنگ شدیم یکشنبه­ ها و دوشنبه ها کلات باشیم. در طول مدت این چهار-پنج ماه ساعت 5 و نیم روزهای یکشنبه میدان امام حسین(ع) قرار می گذاشتیم تا با یک تاکسی به کلات برویم. برگشت هم با اتوبوسهای مسافربری می آمدیم.یک شب را همان جا در دارالقرآن بسر می بردیم. دارالقرآن توی کوچه پست مقابل اداره آموزش و پرورش قرار داشت. هزینه ها و خرج هایمان را موقع برگشت با هم حساب می کردیم. پسری جدی و با دغدغه، متواضع و مردمی و ساده، بانشاط و شوخ و خوش زبان و خوش نمک و نهایتا عاشق امام زمان(عج). رفیق دوست داشتنی ای خوبی برای من شد. خدا را شکر.

رامین زارع پارسال به عنوان سرباز معلم در یکی از روستاهای کلات مربی قرآن بود. او ابتدا تو یک دبیرستان در ابتدای شهر (دربند) بود. بعدا با اصرار و پیگیری های خودش با مدیر کل و معاون پرورشی به دبستان پیریان آمد. کنار مدرسه راهنمایی ما. آقای زعفرانی همکار قرآنی دیگرمان هم رفت جای او. زارع انتقاد داشت که چرا ما 5-6 نفر را به دبستان نمی فرستید که تأثیرگزاری بیشتری داشته باشیم. یکی از استناداتش هم حرف امام ره بود که ابتدایی را دریابید که دانشگاه دیر است.

*مدتی بعد برنامه کلاس های دارالقرآن هم بسته شد. قرار شد 10ساعت مدرسه باشیم و4 ساعت هم دارالقرآن. بدین ترتیب یکشنبه ها ساعت سه و نیم تا چهار و نیم و دوشنبه ها هم از ساعت 2 تا 3 با بچه­ها قرآن کار می کردیم. البته بعدها رامین یک ساعت به برنامه روز یکشنبه­اش اضافه کرد.به خاطر استقبال زیاد بچه­های مدرسه اش. مشخص بود خوب توانسته تبلیغ و بچه ها را جذب کند. او توی مشهد فرمانده پایگاه یکی از مساجد هم هست. و طوری که برایم تعریف می­ کرد پایگاهشان هم جذب نیروی خوبی داشته و هم با برگزاری مرتب و خوب طرح صالحین تربیت نیروی خوبی داشته اند. رامین به سبک مصطفی اسماعیل قرآن را تلاوت می کند. و در این زمینه خیلی کار کرده است. کامپیوتر های دو تا مدرسه هم که خراب می شود یک پای ثابت برای راه اندازی آنها است. تا همین هفته پیش هم مجرد بود که به سلامتی و مبارکی امر ازدواجش هم به وقوع پیوست.

*نکته ای که بعد از ثبت نام دانش آموزان وجود داشت، این بود که بچه هم سطح نبودند و نظرم این بود که جلسه اول سطح بندی شان کنیم و سپس کلاس روخوانی و روانخوانی و تجوید و صوت ولحن بگذاریم بدون توجه به این که فرد تو دبستان است یا راهنمایی. تایک جایی هم پیش رفتیم. اما عملا این طور نشد. رامین با بچه های خودش کار کرد و من هم با دانش آموزان خودم. اول ناراحت شدم و به وی هم گفتم چرا برنامه ها را خراب کردی و ... . اما شیوه ای که او برای من بیان کرد جالب بود و تجربه ای تازه. من هم بدم نیامد. شیوه شیوه ی ساده و تا اندازه ای سنتی و به سبک جلسه قرآن های مسجدی و خانه ای بود. منتهی مشخصه اش این بود که تلاوت سوره بلد استاد عبد الباسط را مبنا قرار دادیم و با گوشی هایمان آن را توی کلاس پخش کرده و با بچه ها تمرین می کردیم. صوت اش را هم به موبایل بچه ها فرستادیم که توی خانه گوش کنند. و این یعنی ایجاد جذابیت در دانش آموزی که هیچی از روخوانی قرآن بلد نیست و در همان ابتدا می خواهد مثل عبدالباسط بخواند و در عین حال این سبکی است که دانش آموز سطح تجوید گذرانده را هم در بر می گیرد. لا به لای تقلید از این تلاوت هم ما گاها نکاتی از روخوانی قرآن را یاد می دهیم. رامین می گفت تلاوت های عبدالباسط برای بچه ها هم جذاب است و هم صدایشان را می سازد. بعدها می توانیم بهشان قاری دیگری را پیشنهاد کنیم. بهش گفتم این شیوه مثل شیوه فیلمسازی است که پنج دقیقه ی اول فیلمش یک اتفاق جذاب می افتد که کشش را برای مخاطب ایجاد می کند تا ادامه فیلم را تا آخر ببیند. همین است که بچه ها هنوز نیم ساعت مانده به شروع کلاس سر و صدایشان توی کوچه نمی گذارد استراحت کنیم.

دو -سه جلسه است که ده دقیقه آخر کلاس روز دوشنبه بچه­های کلاسم را با دبستانی­ها ادغام کرده و داستان حضرت موسی را برایشان تعریف می کنم.


گچ نوشت:

- در فرصت بعد انشاالله از فعالیتهای داخل مدرسه خواهم گفت.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1392ساعت 23:48  توسط ابراهیم ابوذری  | 
 بسم الله الرحمن الرحیم

مربی قرآن و نه دبیر

-یک سالی می شود که به صورت قراردادی به عنوان «مربی پرورشی قرآن» وارد آموزش و پرورش شدم. اما امسال توصیه کردند که اگر می خواهید به طور رسمی استخدام شوید بایست 5سال به صورت پیمانی در مدارس مناطق کمتر توسعه یافته حضور پیدا کنید. اولویت بندی کردم افتادم کلات به همراه چند تا مثل خودم. چهار نفرمان توی خود شهر، سه تای دیگر هم اطراف کلات؛ روستای چنار و زاوین که به مشهد نزدیکتر بود را دادند به دو نفری که از پارسال در آنجا خدمت کرده­اند. لاین هم که سی کیلومتر بالاتر-سمت درگز- است افتاد به یکی دیگر از بچه ها؛ امتیازش پایین تر بود. البته نه از لحاظ تخصص بلکه سابقه و تأهل. من و سه نفر دیگر در خود شهر کلات افتادیم. دو نفر مجرد، دو نفر متأهل. زعفرانی خانه گرفته بود. اما من مستأجر مشهدم. قصد داشتم امسال را اینجا مجردی سر کنم، حداقل برای سال اول. اگر خدا بخواهد دنبال یک جای مجانی هستیم که هر سه نفرمان در آن مستقر شویم.

هفته اول همسرم مرا همراهی کرد و آمد کلات. هماهنگ کردیم با آقای رضوانی معاون پرورشی اداره که یکی دو شب آنجا بخوابیم، مجانی. دو دوست مجردمان هم در خانه معلم دو تا تخت گرفتند شبی 5هزار تومن.

- موظفی من 12ساعت دبیرستان(دوره اول) شهید باهنر، 6ساعت دبستان هاشمی نژاد، و 6ساعت هم دارالقرآن مرکزی است. مدرسه باهنر دقیقا پشت اداره -که در وسط شهر است- قرار داشت، به طوری که از پنجره طبقه بالای اداره حیاط مدرسه دیده می­شد. دارالقرآن هم در کوچه ی روبروی اداره قرار داشت. دبستان هم در ورودی شهر کلات بود.

-روزهای اول معمولا اولین کارم شناخت مدرسه و معرفی خودم به مدیر و همکاران و بچه­هاست. مدرسه شهید باهنر یک حیاط کوچک و مشترک با دبستان تازه ساخت کناری­اش دارد و یک سالن دراز که دفتر مدیر و کلاسها در آن قرار دارد. یک راه پشتی هم دارد که به کتابخانه منتهی می شود. آزمایشگاهش در ساختمان دبستان قرار دارد، درب آن از حیاط مدرسه باز می شود. نمازخانه هم ندارد! مثل مدرسه پارسال. بایست از نمازخانه دبستان استفاده می کردیم.

-آقای دهقان مدیر مدرسه حدود 40سال دارد. ایشان هم تازه وارد این مدرسه شده و زیاد از امکانات و لوازم موجود خبر نداشت. او رنگ­کار آورده بود تا دیوارها و سالن و بعد هم دفتر را رنگ کنند. تا الان کلاس ها رنگ شده بود آزمایشگاه سر و سامان داده شده بود. تخته دیتا یا هوشمند هم در آن بود به همراه یک بل تاب. بچه­های یک کلاس سوم را یک روز آوردم برایشان کلیپی از تلاوت جواد فروغی و یک سرود نمایشی از شبکه هدهد فارسی پخش کردم.

-امسال یک کلاس اول نظام جدید داشتیم و یک کلاس سوم راهنمایی نظام قدیم. در یکی از کلاس های اول یکی دو نفر مردودی داشتیم از کلاس دوم راهنمایی. احساس کردم یک غمی ته دلشان هست و راحت نیستند. فکر می کردم امسال با دانش­آموزان فقیری مواجه خواهم بود اما ظاهرا این طور نیست چون سر و وضع­شان ماشاالله درست و لباسهای بیشترشان نو و تمیز بود. می­خواستم دانش­آموزان استثنایی را هم بشناسم مثل طلاقی ها اقلیت های مذهبی یتیم ها و ... . در همان روز اول یک نفر را شناختم خودش یک نفر دیگر را هم معرفی کرد که پدرش فوت کرده است.

- خودم را به بچه ها معرفی کردم؛ گفتم من دبیر قرآن شما نیستم، مثل مربی پرورشی هستم تا کمکتان کنم برای شرکت در مسابقات قرآنی از جمله قرائت، حفظ، احکام، مفاهیم، نهج البلاغه، صحیفه سجادیه و مداحی، سخنوری. یکی از بچه ها انشای نماز را هم اضافه کرد. من هم تأئید کردم. گفتند تاتر هم داریم گفتم نه به صورت مسابقه بلکه می تواند از برنامه هایی باشد که با هم می توانیم در مناسبت ها داشته باشیم همچنین سرود و تواشیح. البته کمی جو گیر شدم به خاطر اینکه فراموش کردم تنها دو روز در هفته می توانم در این مدرسه فعالیت کنم.

-مراسم صبحگاه نیز یکی دیگر از برنامه هایی است که در قبال آن مسئولیت دارم؛ البته با کمک مربی پرورشی. مثلا انتخاب دانش آموزانی که قرآن شان بهتر است برای خواندن قرآن سر صف یا صداش خوب است برای خواندن ترجمه نیایش یا دعای فرج و ... . البته ظرفیت مراسم صبحگاه فراتر از این برنامه هاست. کارهای خلاقانه ای را می­ طلبد. برنامه مراسم صبحگاه هفته بعد را توسط یکی از کلاس های اول بستم.

- قصد داشتم از همان روز اول نماز جماعت راه بیاندازیم. ولی به خاطر نبود فضا در مدرسه فقط روز آخر توانستیم با کمک مدیر بچه­ ها را به نماز ببریم نمازخانه دبستان هم متاسفانه در طبقه سوم بود. اگر طوری بود که یک درب از مدرسه­ی ما داشته باشد یا در همان طبقه اول باشد خیلی خوب بود. همین مشکلات باعث شد که تنها دو روز در هفته برنامه­ ی نماز جماعت داشته باشیم. مدیر ما برنامه کلاس ها را ریخته بود و می­گفت اگر آخر وقت بچه ها را ببریم چون باید وضو بگیرند نیم ساعتی طول می کشد گفتم زنگ تفریح بایشان مهلت می­ دهیم گفت یادشان می­رود گفتم نظارت داریم و باید اینطوری عادت کنند و به نظم برسند. نشد. رفتم با مدیر مدرسه کناری هم صحبت کردم که اگر می­شود در دو زمان نماز برپا شود اول وقت دبستان و یک ساعت بعد هم ما. او می گفت سر و صدا ایجاد می شود شما هر چقدر هم آنها را کنترل کنید باز هم سر و صدا می­ کنند کلاس های ما از درس می افتند. بالاخره برنامه نماز شد سه شنبه­ ها و چهارشنبه­ ها

هر زنگی معمولا یک کلاس بدون معلم بود می­رفتم ثبت نام می­کردم بچه ها را برای کلاس ها فوق العاده قرآن از جمله روخوانی و تجوید و ... بدون گرفتن تست؛ توصیه همسرم بود گفت بخواهی تست بگیری کلی وقت می برد. در ضمن همسر من مربی قرآن هست و از کمکهای ایشان هم خیلی در کارهایم استفاده کرده ­ام.

صبح روز چهارشنبه خواستم بروم دبستان هاشمی نژاد فهمیدم شیفت دخترانه است. تماس گرفتم با کارشناسی قرآن اداره آقای فخرایی که کسب تکلیف کنم گفت برو شهید باهنر هفته بعد جبرانش کن. آقای فخرایی یک جوان مجردی که از نظر سنی کوچکتر از من است.

گچ نوشت:

-        - از آخرین باری که گچ پژ را به روز کردم حدود دو سال می گذرد. پارسال ناحیه 6 را که نزدیکتر به منزل بود را برای خدمت انتخاب کردم. همین سمت را به صورت قراردادی با آموزش و پرورش در دبستان شهید دستگردی گذراندم؛ واقع در آخرای بلوار وکیل آباد. از کارهایم در این مدرسه چیزی ننوشته­ ام. از سال قبل ترش که به صورت ساعتی در یک راهنمایی کار می­ کردم تنها یک مطلب نوشته ام. امیدوارم امسال این طور نباشد. یاعلی


برچسب‌ها: خاطرات دوران مربیگری پرورشی قرآن
 |+| نوشته شده در  شنبه 6 مهر1392ساعت 7:46  توسط ابراهیم ابوذری  | 

بسم الله الرحمن الرحيم
و اینک دختر بچه ای 5 روزه

این نامه های شاگردانم در کلاس قرآن مدرسه راهنمایی نمونه ابرار به مناسبت شهادت کودک 5 روزه بحرینی است:


نامه رتبه اول:
سلام؛ سلام بر شما کودکان کوچک و بی دفاع که ظلمی بزرگ بر شما ست. کسانی که ظلم کشورشان بس نبود ظلم کشور منافق سعودی هم بر سر شان خراب شد. کودکانی که هنوز خوب را از بد تشخیص نداده باید شهید شوند  بی هیچ گناهی. اما خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند. شما که در این دنیا خیر ندیده اید انشا الله به لطف خدا در آن دنیا خیر خواهید دید.
و ای شما ظالمین بی پروا بدانید که خداوند اعلم بالظالمین است من که نمی توانم جلوی شما را بگیرم. شما را به خدا واگذار می کنم ولی بدانید هر چقدر این مردم را شهید کنید قوی تر می شوند.
بأیّ ذنبٍ قُتلت : و به چه گناهی کشته شدند؟
محمد جواد عبد اللهیان کلاس دوم یک
نامه رتبه دوم:
سلام امیدوارم در آن دنیا حالت خوب باشد[!!]. من از همین جا به پدر و مادر تو که فقط 5 روز فرزند آنها در این دنیا بودی تسلیت عرض می کنم. اما فکر کنم تو الان هم زنده هستی چون آیه ای در قرآن می گوید:
کسانی که در راه خدا کشته شده اند را مرده نپندارید، بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند.
 و من هم مطمئنم که تو هم مانند آنها زنده ای. من کسانی را که منطقه مسکونی شما را بمب باران کردند و نتیچه آن شهادت تو بود را لعنت می کنم.
من هم آرزو می کنم که پادشاهان عربستان و بحرین هم سرنوشتشان مانند قذافی پادشاه مصر شود.
حسن محمدی نوبهاری
*
نامه رتبه سوم:
آه افسوس افسوس بر افرادی که هم چون یزید و یزیدیان![ هستند]. ما آنقدر این این افراد را لعنت و نفرین می کنیم که حدی ندارد.این از منافقین آن زمان. و چه بدتر و زشت تر است کارهای امروزه منافقان. امام حسین علیه السلام می فرماید: همه مردم چه منافق و چه کافر و مسلمان، وقتی این رویداد را با زبان راوی می شنوند، سنگ دل ترین آنها وقتی که موقع شهادت علی اصغر شش ماهه می رسد، سنگی در دلشان ذوب می شود و این جنگ نابرابر و دشمنانه را لعنت می کنند. ما آنقدر شهادت علی اصغر علیه السلام را سخت می دانیم که یک روز را به نام ایشان اختصاص داده ایم. حال ببینید این منافقان چقدر بد و سنگ دل شده اند. آنان در واقعه کربلا، علی اصغر نه ماهه را به شهادت رساندند و اینک دختر بچه ای 5 روزه را !!! آنان به یک دختر پنج روزه هم رحم ندارند.  افسوس!
ای منافقان ... کمی فکر کنید...آیا این دختر پنج روزه گناهی کرده است که او را به شهادت رساندید؟ آیا ناسزایی، یا عملی ناشایستی خطایی از او شاهد بوده اید؟
مجید دهقان پور
 

*** سایر نامه ها‌:

من مي دانم كه تو چقدر رنج كشيده اي. آخر يك كودك 5 روزه چگونه مي تواند از اين گازهاي اشك آور جان سالم به در ببرد. پدر و مادرت چه زجري مي كشيدند هنگامي كه يك بچه كه فقط 5 روز با او بوده اند جلوي چشمان شان بميرد. دل سنگ هم كه باشد مي شكند. چگونه اين نيروهاي ظالم مي توانند اين كارها بكنند. تمام كودكان بحرين از موضوع جنگ مي ترسند و زجر مي كشند. اي رژيم آل سعود شما با مردمي مي جنگيد كه دست خالي هستند. اگر اين مردم سلاحي داشتند همه شما را مي كشتند.
والله اعلم بالظالمين: و خدا به حال ستمكاران آگاه است.
علي كيواني
*دوست دارم بدانم آن هايي كه ادعاي مسلماني مي كنند چرا كساني را مي كشند كه براي امر به معروف و نهي از منكر قيام كرده اند. آن ها براي حق قيام كرده اند. آن دختر 5 روزه مگر گناهي داشته است. اين همه مردم [كه در دنيا هستند] يك روز به دنيا آمده و يك روز هم مي ميرند. شايد قرار بود خدا 70 سال ديگر او را بميراند. اما در 5 روزگي مرد و اين هم دست بردن در كار خداست.
سربازان[آل خليفه و آل سعود] ان شاالله همين بلا به سرتان بيايد. مگر شما جزء مردم نيستيد؟ آيا جهنم را دوست داريد؟
و خداوند مي فرمايد: والله اعلم بالظالمين، و خدا به حال ستم كاران دانا تر است. 
*
سلام، سلامی به تمام کودکان بحرینی واقعا باید مرگ بر عربستان گفت که چنین کارهای بدی را با تمام مردم بحرین انجام می دهد. کارهایی که وقتی می شنویم واقعا [شک می بریم] به آنها که [آیا] مسلمان هم هستند. مرگ بر کسانی که حتی به کودکان هم رحم نمی کنند. و پدر و مادر آنها را هم به شهادت می رسانند. تمام خانواده آنها ما را در غم شان سهیم می کنند. خداوند در  قرآن فرموده اند: والله اعلم بالظالمين، و خدا به حال ستم كاران دانا تر است.   مرگ به تمام آل سعود که تمام بحرین را به خاطر کمی حکومت نابود می کنند. چند روز قبل در اخبار ایران شنیدم که دختر 5 روزه را به شهادت رسانده اند،همان مسلمانی که به دست خود مسلمانان به شهادت رسیده است. خداوند آیه ای دارد که: پس ریشه ی آن گروهی که ستم کردند برکنده شد.
قلم من خسته شد       دفتر من بسته شد
به پایان آمد این دفتر   حکایت هم چنان باقیست
مرتضی جلایری مدرسه نمونه ابرار دولتی  کلاس اول
*
نامه ای به کوچکترین شهید بحرین 
سلام نامه ای از فلان شخص به کوچکترین شهید بحرین که دختر 5روزه ای بود و به دست عربستانی های پدر سوخته به شهادت رسید . مرگ بر آل سعود(عربستان) که چنین کارهای بدی کردند و می کنند. من دوست دارم که آدم های بد در عربستان از بین بروند . من دوست دارم عربستانی ها شکست بخورند و هیچ جوان و کودکی در بحرین نمیرد.
والله اعلم بالظالمين، و خدا به حال ستم كاران دانا تر است. 
فقطع دابر القوم الذین ظلموا
پس ریشه آن گروهی که ستم کردند بر کند کمی فکر کنید
رضا نصیری
*
سلام اسم من هست عادل دن کوب کلاس اول 3 مدرسه راهنمایی نمونه دولتی ابرار تسلیت بر شما و تمام خانواده و خاندان شما ان شاالله غم آخرتان باشد. و ای رژیم آل سعود لعنت بر شما باد که فقط زورتان به کشور ضعیف و خانواده های بی چاره می رسد  لعنت خدا بر شما رژیم آل سعود باد.
که خداوند در این باره مي فرمايد: والله اعلم بالظالمين، و خدا به حال ستم كاران دانا تر است.
عادل دنکوب کلاس اول 3
*
با عرض تسلیت فراوان به خانواده بحرینی برای از دست دادن نوگل شکفته شما که به دست ستم گران اسرائیلی لعنت ا... شهید شده است. انشاالله غم آخرتان باشد ای خانواده بحرینی.
فقطع دابر القوم الذین ظلموا پس ریشه آن گروهی که ستم کردند بر کند.
 کمی فکر کنید آیا آن دختر 5 روزه گناهی کرده است که آن را شهید کرده اید. انشاالله خدا سزای شما را بدهد.



+ مخاطبین گرامی این که می بینید آیاتی را برخی بچه ها استفاده نموده اند کمک من بود به آنها؛ قبل از نوشتن نامه یکی از بچه ها به من گفت آقا اگر ممکنه آیه ای از قرآن در این رابطه به ما بگید تا در نامه مان بنویسیم. من هم قرآن را باز کردم و پس از مدتی جستجو قسمتی از آیات قرآن را آوردم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 10:16  توسط ابراهیم ابوذری  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

سرودی برای سال روز جماسه نه دی 88

با تبریک به ملت بصیر و ولایتمدار سرودی است برای استفاده مربیان پرورشی و فعالین مساجد در اجرای آن:

متن سرود خلاصه ی شعری است با اندکی جابه جایی در ابیات آن.ان شالله مورد قبول واقع شود.

sorood noh e dey.mp3


سرودی به مناسبت حماسه خروش مردم در روز 9دی 88 بر علیه فتنه گران


9دي سيل مردم باز جوشيد                        تمام سينه‌ها آخر خروشيد

خس و خاشاك را از شهر راندند                  سران فتنه زير پاي ماندند

***

      هوا آشفته بود و شهر مجنون                      زمين سر در گريبان، چشم پر خون

      حماسه مي‌خروشيد از گلوشان                    ز رگ‌ها خون غيرت سخت جوشان

 

          كه عاشورا كسي رقصيده؟ او كيست؟              چه كس با شاه دين جنگيده؟ كوفيست؟!

     از اين غم، شهر گويا پر ز شير است              دی از گرماي اين دل‌ها چو تير است

***

الا اي فتنه گر، شيطان، حرامی!               ميان بيشه‌ی شيران خرامی؟!

    به ايران، رهبری فرزانه داريم                اشارت او كند جان مي‌سپاريم

    ابابيليم اگر بر فيل‌هاييد                  چو ريگي نرم آخر زير پاييد

***

   بصيرت " ياب، بيدارست دشمن                 ز حقد و كينه تبدار است دشمن

 صف آراييست! اما در غبار است                 ميان فتنه ره دشوار و تار است

            چراغ راه ما را جز وليّ نيست                 كسي رهبر به جز "سيد علي " نيست

 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 6:51  توسط ابراهیم ابوذری  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

یادگاران با مدیری متفاوت

از اول مهر ماه سه روز در هفته در يك مدرسه راهنمايي غير انتفاعي مشغول هستم به عنوان  معاون پرورشي. پارسال نه پري سال نيز از اواسط سال تحصيلي در اين مدرسه مشغول شده بودم:

 مدرسه غير انتفاعي يادگاران شاهد

موسس اين مدرسه خودش مديريت دبستان يادگاران شاهد را به عهده دارد. امّا مديريت اين جا با حاج آقا نوفرستي و معاونت آموزشي نيز با آقاي تقديسي است با سن حدود40-45سال که ایشان هم مرد مومن و جدی و دقیقمرتب است کارهایش. مدرسه بزرگي نيست؛ جمع و جور با 148 نفر دانش آموز. از هر پايه دو كلاس وجود دارد. برخي كلاس ها بزرگ برخي كلاس ها كوچك. معمولا خيلي از مدارس غير انتفاعي در خانه هاي قديمي است. نمازخانه در ندارد وصل به دفتر است. یک اتاق هست معاون اجرايي كه دبير هنر هم هست- آقازاده موسس محترم نيز هست- در آنجاست در آن دستگاه فتوكپي و فايل ها و پرونده ها آنجاست. من و آقاي تقديسي و حاجي نوفرستي در يكجا مشغول كار هستيم تقريبا موقعيت دفتر طوري است كه حياط مدرسه و نماز خانه را زير نظر داريم. صداي بلندي هم اگر از كلاس ها بيايد قابل شنيدن است.

آبدارچي مدرسه حاجي آتش جام مرد آرام و پر كار و كم گو  و اهل گناباد است.

مدير مدرسه حاج آقا نوفرستي با سن بالايي كه دارد ويژگي ها و اخلاقياتش با ساير مديران رسمي تفاوت دارد.از جمله:

1. پيگيري و جديت در كارهاي مدرسه به ويژه در كارهاي مربوط به دانش آموزان. دقت در هزينه ها و جلوگيري از اسراف و هزينه هاي غير ضروري و صرفه جويي به نفع دانش آموزان؛ مثلا چند وقت پيش حاج آقا بهم گفت از محل صرفه جويي هزينه ها مقداري جمع شد معمولا اين رقم را مديران به جيب مي زنند؛ آمديم از بچه ها نظر خواستيم كه يك خط تلفن بزنيم يا يك ضبط صوت بخريم. با نظر بچه ها تصميم گرفته شد يك خط تلفن بگيريم.

2. شناخت دانش آموزان يادم مي آمد دو سال پيش حاجي بهم گفت ابوذري جان مربي پرورشي هستي بايد بچه ها را خوب بشناسي روحيات، علايق، باباش كيه مادرش كيه خانه اش كجاست؟ وضع زندگي اش چطوريه؟و... اين تذكر را حاجي وقتي بهم داد كه دور چشماش سرخ بود و قطره هاي اشك داشت از چشماش جاري مي شد؟ به خاطر اينكه يكي از معلمان به بهانه اي زده بود توي گوش يك دانش آموز يتيم. كلا در چنين مواردي اصلا نمي توان جلوي حاجي را گرفت چنان فرياد و سركوفتي به آنها مي زند كه هيچ كس جلو دارش نيست همكاراني كه بيشتر شان سن بالايي دارند و براي خودشان كسي هستند.

يك بار ديگر حاج آقا خاطره اي تعريف كرد آن هم با لهجه غليظ مشهدي_ كه لهجه هميشگي حاجي است- ؛ يك روز بعد از زنگ آخر رفتم بيرون سر كوچه، بچه ها و سرويس ها را نظارت مي كردم. يك هو متوجه شدم يك جوان دوچرخه سوار زد به يكي از دانش آموزانمان و افتاد و لحظه اي بعد ديدم كه آن جوان آن بچه را به باد كتك گرفت اتفاقا ديدم آن دانش آموز ما فرزند شهيد هم هست. از همان جا با غضب رفتم به سمت آنها و چنان مشتي به دهن آن پسر جوان زدم كه دندانش شكست. گفت بعدا رفتم دم در خانه شان تا از دلش در بيارم راضي نشد هنوزم كه هنوزه هنوز ازم راضي نشده.

3. حاجي انسان رك و راستي است، عيب و ايراد همكاران و هر كسي را رو راست به خودش مي گويد. از طرف ديگر از نيروهاي تحت امرش  نيز حمايت مي كند. خلاصه هواي همه را دارد. اگ بفهمد كسي دارد بين همكارا با حرفايش ايجاد نا اميدي، تفرقه و دو به هم زني مي كند  بسيار ناراحت مي شود و به شدت برخورد مي كند.

4. حاج آقا هر روز ساعت 6:30 در مدرسه حاضر مي شود آن هم با يك دوچرخه هندي در پيت، با همان نيز به خانه بر مي گردد.


گچ نوشت:

- "چه عجب!!!" حرف دل شماست با ما و نيز خودمان با همان چند تا علامت تعجب.

- حرف زياد است اما اگر مي خواستم همه حرف ها را يك جا بزنم باز بار سنگين مي شد و تا يك ماه ديگر هم به روز نمي شدم.

- در مطالب بعدي از آقاي تقديسي هم خواهم نوشت. همچنين از كارهاي خودم. آثاري از دانش آموزان را نيز در ادامه خواهم آورد.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 23:25  توسط ابراهیم ابوذری  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

گروه1+1

آخرین مطلبی که در پایان این سال تحصیلی می نویسم مربوط به روزهای آخر سال است.


یک روز، بیشتر دانش آموزان مدرسه را به اردو بردند، قرار شد برای آن دسته از دانش آموزانی که در مدرسه بودند-گمان کنم کلاس اولی بودند-  فیلم یا کارتونی پخش کنند. خانم معلم ها و مربی ها بچه ها را به نماز خانه بردند. آقای دلپسند گفت کلید نمازخانه را -که حالا سالن اجتماعات شده بود- بردارم درِ آنجا را برایشان باز کنم و دستگاه VCDرا حاضر کنم. چند تا مربی و چند تا از معلمان خانم بالا سر بچه ها بودند. یکی از این مربیان "معین" مدرسه بود. معین معمولا دستیار معلمان است زمانی که معلمان مرخصی یا جایی بودند معین با رفتن به کلاس آن معلم وقت بچه ها را با فعالیت هایی پر می کرد. این خانم از نیمسال دوم به جای خانم خوشرو آمده بود. ایشان خواستند فیلمی قرآنی پخش کنند اما هر چه سعی کردیم نشد که نشد. سی دی خراب بود. خلاصه مجبور شدیم یک کارتون انیمیشنی خنده دار برای بچه ها پخش کنیم. در برخوردهایی که بین من و این خانمِ معین پیش آمد احساس کردم با خانمي سنگین و متین مواجه شده ام . در چند کلام صحبتی كه میان ما رد و بدل شد چشمانشان به سمت پایین بود و حتی یک لحظه هم به من نگاه نکردند. یاد حرف های آقای نعیمی افتادم که خیلی وقت پیش به من پیشنهاد داده بودند تا با این خانم ازدواج کنم. آن زمان دنبال بحث ازدواج نبودم، حوصله اش را هم نداشتم. شاید هم دردسر های مدرسه مرا از فکر کردن در این مورد بازداشته بود. آقای نعیمی راست گفته بود خانم مرادی علاوه بر این که حجاب خوبی داشت از سنگینی و وقار مطلوبی در رفتار و گفتار برخوردار بود.

تیتراژ اول کارتون انیمیشن، آهنگ شادِ به قول مراجع "مناسب مجالس لهو و لعب" داشت؛ بچه ها شروع کردند به دست زدن. خانم مرادی سریع آمدند تا این قسمت از سی دی را رد کنند ، مربی نقاشی با خنده و التماس به ایشان رو کرد و گفت خانم مرادی بگذارید باشه بچه ها با آهنگش حال می کنند. ایشان هم با جدیت تمام گفتند: "اِ نه! بده خوب نیست خانم ".

به نظرم در مرحله اول همین موارد کافی بود تا من دوباره به سراغ آقای نعیمی بروم و از ایشان خواهش کنم تا حرف های گذشته اش را در مورد این خانم تکرار کنند و بعد هم به سراغ خانم موسوی رفته شماره ای از این خانم بگیرم و در وقت مناسب براي خواستگاری ایشان اقدام كنم.

***

مدرسه ها تمام شد، تماس گرفتیم. چندین جلسه بین خانواده ها رفت و آمدي صورت گرفت. طي دو جلسه گفتگو با ايشان -که روی هم رفته سه ساعت به طول انجامید- نظرات و ايده هايمان را بيان كرديم. با خانواده مؤمن ،پاك و ساده اي مواجه شده بودم. و پس از دو ماه  همه چيز به سادگي گذشت.

و بالاخره

" روز عقد ما شد : صبح روز نیمه شعبان در حرم مطهر امام رضا علیه السلام "

***

امشب شب تولد حضرت معصومه سلام الله علیه مصادف است با شب تولد همسرم .

در ضمن شب تولد من هم مصادف شده با روز ميلاد امام رضا عليه السلام. اين اتفاق زيبا را به فال نيك مي گيرم .


گچ نوشت:

*گچ پژ این سال تحصیلی شبیه سریال های صدا و سیمایی بود با ازدواج ختم شد. منتظر مطالب دیگر گچ پژ باشید. مطالبی که به احتمال زیاد بیشتر مطالب آن مربوط می شود به معاونت پرورشی نه مربیگری قرآن.

یا حق

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 22:46  توسط ابراهیم ابوذری  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

از تدريس قرآن تا بيان داستان

در مورد اولین سال تجربه ام در تعلیم قرآن مروري دارم بر كارنامه تدريس ام:

1. مشورت با دوستان و همکارانی که در زمينه تدريس قرآن كار كرده بودند اولين اموري بود كه دنبالش بودم، از چند عالم هم راهنمایی خواستم کتابهایی را در این زمینه مطالعه کردم. ضمن اينكه قبلا دوره مهارت های تدریس را هم گذرانده بودم.

2. اولین جلسه از کلاس هایم را به شناخت دانش آموزان پرداختم. از همه خواستم دفترچه ای تهیه کنند. در یک سمت آن قواعد و دستور زبان قرآن را یادداشت کنند و در سمت دیگر آن نکات تربیتی مثل حدیث.

3. دانش آموزان این مدرسه در روخوانی قرآن ضعیف بودند. روشی در دوره مربی گری قرآن آموزش دیده بودم كه طبق آن ابتدا آيات به صورت بخش خوانی و سپس کلمه خوانی خوانده مي شود و بچه ها تكرار مي كنند و بعد جمله خوانی و ترتیل که با تکرار بچه ها همراه بود.

4. گاهی خودم آیاتی را به قرائت می خواندم.

5. گاهی اوقات حدیثی را با آهنگی خود ساخته آماده کرده پای تخته می نوشتم ،می خواندم و سپس بچه ها یاد می گرفتند و پس از من تکرار می کردند. و بعد تعدادی از بچه ها را انتخاب کرده از آنها می خواستم تا در مراسم صبح گاه به صورت تواشیح بخوانند.

6. چند باري هم شاگردانم را به نماز خانه بردم براي تماشا و گوش دادن به تلاوت هاي برتري مثل تلاوت هاي دوران كودكي استاد جواد فروغي . اين باعث مي شد بچه ها انگيزه پيدا كنند براي خوب خواندن قرآن.

8. برگه هایی را با مشورت یکي از دوستان معلم قرآنم تهیه کردم به نام برگه انس با قرآن. می بایست در آن بچه ها هر شب 20 دقیقه پیش مادر یا پدر خود در منزل قرآن کار کنند و والدينشان در آن برگه به آن ها امتیاز دهند. ابتدا برگه ها را هفته ای دو بار نگاه می کردم حجم برگه زیاد بود. وقت زیادی می گرفت بعد ها هفته ای یک مرتبه برگه هايشان را بررسي مي كردم. نكات خاصي را هم در رابطه با برخي شاگردانم در آن برگه ها يادداشت مي كردم تا والدين به آن توجه كنند.

9. چون اهداف تربیتی ام صرفا تربیت یک قاری نبود مدتی که گذشت به ذهنم رسید سر کلاس قصه هم بگویم و بدین ترتیب اولین تجربه ای قصه گویی هم در من ایجاد شد. یادم می آيد اولین قصه ی که می خواستم بگویم از کتابي بود به نام "قصه ی ما همین بود". چند بار قصه را در منزل خوانده بودم. قسمت هاي كليدي داستان را یادداشت کرده بودم در برگه اي تا در بيان داستان هیج جایی را فراموش نکنم. به نظرم خوب جواب داد. دو قسمتی هم شد. وقتي قسمت اول را تمام كردم بچه ها ضد حال خوردند و خيلي اصرار كردند تا ادامه داستان را بگويم تا آن را بشنوند. من هم می گفتم اول کلاس کمی قرآن بخوانیم و بعد قصه مي گم.

10. از کارهای دیگرم این بود كه در برخی مناسبت ها از بچه ها می خواستم انشا بنویسند در رابطه با سیاست و مناسب های روز. مثل انشا یی در رابطه با نه دی یا نامه ای به نوجوان بحرینی. بد نبود هر چند میتوانستم در رابطه با بهتر شدن انشا هایشان هم کمک شان کنم اما فرصت اجازه این کار را به من نمی داد. همین که مدتی را به فکر فرو می رفتند تا مثلا به حال و هوای بحرین یا جاهای دیگر فکر کنند تا چیزی بنویسند ارزش داشت. و این که بفهمند با این که کودک هستند می توانند کاری انجام دهند حتی در حد نوشتن يك نامه برای دوستان مسلمان کشورهای دیگر.

ضعف هایم نيز برمی گردد به نوع کلاس داری. ترس داشتم اگر خشک برخورد کنم بچه ها زده بشوند از قرآن. به همین خاطر شلوغی در بیشتر کلاس هايم به وفور دیده می شد. به هر حال این سال هم گذشت و حالا تصمیم دارم برای این سال اگر مربی قرآن يا هر چيز ديگري كه بودم محبت را با ابهت بیشتری نشان دهم ضمن اینکه در تکلیف گرفتن از بچه ها جدی تر باشم. به بچه ها مسئولیت های مختلفی بدهم. کارهای گروهی بیشتری انجام دهم دانش آموزانی که قرآن شان بهتر است را بر نظارت درس سایر دانش آموزان بگمارم. از امتیاز های مختلف و حساب شده استفاده کنم. ساعتی را در هفته اختصاص دهم به ملاقات با ولی دانش آموز و ...

ان شاالله به حول قوه الهی

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1390ساعت 20:41  توسط ابراهیم ابوذری  | 

الله اکبر الله اکبر

این صدای مردم جوان بحرینی است که چند ماه است برای سر نگون شدن رژیم ال خلیفه تظاهرات می کنند. آن رژیم بد وقتی نمی تواند معترضان را سرکوب کند از رژیم آل سعود کمک گرفت و آن ها هم مردم بجرین را به خاک و خون کشیدند. آنها با تفنگ تانک گلوله های پلاستیکی و گاز اشک آور به مردم حمله ور شدند. انها تعداد زیادی را به شهادت رساندند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 21:40  توسط ابراهیم ابوذری  | 
به نام خدا

سلام کودک بحرینی. می دانم که تو درد های زیادی کشیدی غذا نخوردی، آب نخوردی، و از بازی محروم شدی و در بمباران ها زخمی شدی. ما کودکان ایرانی دلمان برای شما می سوزد. و برای همین برای شما نامه نوشتیم...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 10:40  توسط ابراهیم ابوذری  | 
سلام می دانم این روزها آرام ندارید. می دانم که از زیر ظلم می خواهید در بیایید و اراده کرده اید. می دانم چند جوان جلوی چشمانت جان داده اند می دانم...
شما با اراده ی خود و شهیدانی که داده اید توانستید رئیس جمهور ظالم و خون خوار خود را نگران کرده و شهر های بسیاری را از دست آنها بگیرید.
ثمره ی انقلاب شما از کشور ما بود که شاه ظالم خود را فراری دادیم...
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 22:18  توسط ابراهیم ابوذری  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا